به دنبال خاستگاه آگاهی– قسمت سوم

بیگ بنگ: اگر بتوان پاره ای از برداشت های نادرست اساسی را درباره ی آگاهی شناسایی کرد و کنار گذاشت، باید دید چه چیز دیگری برای ما به جای مانده است؟ اگر آگاهی آن چیزی که فکر می کردیم نیست و نقش گسترده ای در فعالیت های ما ندارد، رونوشتی از تجربه نیست، برای یادگیری ضرورتی ندارد و لازمه ی تفکر و تعقل هم نیست، پس چیست؟ تلاش می کنیم در این شماره قدری فضای مه آلود مقاله های پیشین را بزداییم.

استعاره و زبان

کمی از استعاره بگوییم؛ شگفت آورترین خصوصیت زبان توانایی آن در ساختن استعاره است. استعاره نه صرفا به معنای آن چیزی که در کتاب های درسی آموزش داده می شود؛ منظور ما از استعاره هر چیزی است که به منظور توصیف چیز دیگری به سبب نوعی شباهت میان آن ها و یا روابط شان به کار رود. به کمک استعاره است که زبان رشد می کند. به کمک این پدیده شگفت آور است که چیز های پیچیده را، ساده می کنیم؛ در کتاب های درسی گرفته تا مکالمات روزمره مان. بزرگ ترین کارکرد استعاره، آفرینش زبان جدید و پویایی آن است. کافی است آگاهانه به کلماتی که روزانه از آن ها استفاده می کنیم بنگرید. بدن انسان، خود چه منبع فوق العاده برای تولید استعاره هاست: سرلشگر، سرنشین، سرنخ، دردسر، سبک سر! یا کاربرد رو: رو در رو، بی آبرو، پر رو؛ کاربرد چشم: چشم انداز، چشمگیر، چشم سفید؛ کاربرد دندان در: دندان طمع، دندان شکن؛ کاربرد لب در: لب دریا، لب پر، لبالب؛ زبان در: زبانه ی کفش، زبانه ی آتش، زبان دراز و … . این استعاره ها همگی قدرت عینی ادراک ما از جهان پیرامون و فهم آن را گسترش داده اند. در واقع زبان دستگاهی ادراکی است و نه صرفا ابزار ارتباطی.

و چه زیبا که در علوم انتزاعی هم استعاره ها نقش دارند! از میدان مغناطیسی و الکتریکی صحبت می کنیم؛ از سکون (در اصل آدم تنبل)، از مقاوت الکتریکی، حتی در نظریه کوارک ها از شگفتی (charm) به عنوان یکی از خاصیت ها صحبت می کنیم. جهان انتزاعی بر پله های استعاره ها خلق شده است. جالب است که به استعاره ی نهفته در همین جمله نیز توجه داشته باشید: پله. غیر استعاری ترین واژه ها و افعالی که استفاده می کنیم هم از استعاره ها خلق شده اند.

ما بیشتر تمایل داریم زبان را پدیده ای پایدار و استوار همچون فرهنگ لغت تصور کنیم، و نه دریایی آرام از استعاره های موجود در آن. در واقع اگر این موضوع را دقیق تر بررسی کنیم، تناقض جالبی آشکار می شود: اگر زبانی را بتوان یافت که قدرت بیان همه چیز را داشته باشد، دیگر خلق استعاره در آن امکان پذیر نخواهد بود. بنابراین، واژگان زبان مجموعه ی محدودی از واژه هاست که به کمک استعاره توان گسترش تا مرز بی نهایت و آفرینش موقعیت های نامحدود و تازه را دارد؛ اما آیا آگاهی می تواند چنین آفرینش جدیدی باشد؟

ادراک به شیوه ی استعاری

تمایل خاموش ما برای فهمیدن است که برای هر چیزی استعاره ای بیابیم. البته نه هر استعاره ای، بلکه استعاره سازی با چیزی آشنا تر و آسان تر برای درک ما. نسل های پیشین، صدای رعد و برق را صدای غرش و خروش جنگ بین خدایان می دانستند. آن ها صدای رعد را که به دنبال برق شنیده می شد، به صدای آشنا در جنگ ها تشبیه کردند؛ چراکه این موضوع برایشان ساده تر بود. جالب است که موقعیت کنونی ما نسبت به آن زمان فرق نکرده است! امروزه رعد و برق را ناشی از اصطکاک و جرقه و توده ی انبوهی از هوا که در برخورد شدید با یکدیگر تولید صدا می کنند، می دانیم. هیچ کدام از این استعاره سازی ها وجود خارجی ندارند و زاییده ی تصور ما هستند. ما تنها با استعاره سازی به چیزی ساده تر، الگوی علمی ساخته ایم که بتوانیم بگوییم جنبه ای از طبیعت را شناخته ایم. برای مثال در اینجا، با برپا کردن نظریه الکترومغناطیس جنبه های گوناگون طبیعت را به یک ریشه ی مشترک رساندیم و بدین ترتیب از رعد و برق بدین گونه سخن می گوییم. در نظریه نسبیت عام نیز، نباید توقع داشته باشید بافت فضا زمان وجود خارجی داشته باشد؛ تنها استعاره است؛ استعاره ای برای مدل سازی طبیعت و شناخت آن. مهم آن است که مدل ما چقدر کارآمد از آب در آید که فعلا نسبیت عام اینطور بوده است.

بدین ترتیب، اگر درک کردن چیزی، دست یافتن به استعاره ی آشنایی برای آن باشد؛ می توان فهمید چرا درک کردن آگاهی همیشه مشکل بوده است. در تجربه ی مستقیم ما نه چیزی هست و نه می تواند باشد که شبیه خود تجربه ی مستقیم و بی واسطه باشد. ما قادر نخواهیم بود آگاهی را به همان اندازه که چیز ها را به وسیله ی آن درک می کنیم و از آن ها آگاهیم، درک کنیم. حتی بیشتر تصور های نادرستی که در قسمت قبل بررسی کردیم، اشتباه هایی هستند که به استعاره های پیشنهادی درباره ی آگاهی مربوط می شوند. هنگامیکه از آگاهی به عنوان رونوشتی برای تجربه سخن می گوییم، از استعاره ی مشق نوشتن شاگردی مدرسه ای استفاده کرده ایم.

زبان استعاری ذهن

ذهن خودآگاه در ذهنیت خیالی خود، تمثیلی است از آن چه دنیای واقعی نامیده می شود. این ذهن شامل واژگانی است که اصطلاح های آن ها، همه استعاره و یا تمثیل هایی هستند از رفتار در دنیای واقعی فیزیکی. آنها با گرفتن شکل فیزیکی رفتار ها، خودشان را درون ذهن جا می کنند.

به زبانی که برای توصیف فرایند های آگاهی به کار می گیریم توجه کنید. عمده ترین واژه هایی که برای توصیف رویداد های ذهنی به کار گرفته می شوند، از جنس دیدن است. ما راحل های مسئله را می بینیم؛ بهترین راه حل ممکن است روشن باشد؛ شخص ممکن است روشن فکر، کندذهن و یا کج اندیش باشد؛ راه حل ها ممکن است مبهم باشند. این ها همه استعاری هستند و فضای ذهنی که برای آن ها به کار گرفته می شود تا استعاره ها به نرمی درون آن قرار گیرند، خود استعاره ای از فضای واقعی است. ما در این فضا به راه حل مسئله می رسیم، شاید از دیدگاهی خاص؛ با مشکلات دست و پنجه نرم می کنیم؛ مسئله را می گیریم یا بخشی از آن را دریافت می کنیم و … .

صفت هایی نیز که برای بررسی رفتار فیزیکی اشیا در فضای واقعی به کار می گیریم؛ استعاره ای می شوند برای توصیف فرایند های ذهنی در فضای ذهن: ذهن تیز، ذهن کند، ذهن آشفته، غرق شدن در تفکر، تیزهوش، کند ذهن و … . ما می توانیم دارای فکر باز باشیم. می توانیم مشغله های فکری داشته باشیم؛ باید بگذاریم چیزی در ذهنمان هضم شود؛ باید مطلبی را بگیریم و یا داشته باشیم. در فضای ذهنی ما چیزی می تواند در پسِ ذهن ما باشد، در عمق ذهن ما، در ماورای ذهن ما و یا بیرون از ذهن ما.

ولی چه چیزی است که ما از آن استعاره می سازیم؟ دو واژه را تعریف می کنیم که با آنها زیاد کار داریم: مستعارٌله و مستعارٌمنه. مستعارٌله چیزی است که باید نامگذاری، توصیف و بیان شود. مستعارٌله باید از لحاظ واژگان گسترده شود. مستعارٌمنه هم چیزی است که به کمک آن مستعارٌله را توصیف می کنیم. بدین ترتیب، استعاره از مستعارٌمنه شروع می شود و روی مستعارٌله اعمال می شود. فضای ذهن، استعاره ای از مکان واقعی آن، جهان واقعی خارجی است که نقش مستعارٌمنه را بازی می کند.

اما اگر استعاره آگاهی را خلق می کند، به جای آن که صرفا توصیفش کند، باید بپرسیم مستعارٌله آن چیست؟

پیرانهاده و پیرانهفته

باز هم باید اصطلاحاتی جدید تعریف کنیم. در استعاره ها تداعی هایی یا خصلت های گوناگون معنایی متعلق به مستعارٌمنه وجود دارد که آن ها را پیرانهاده می نامیم. این پیرانهاده هایی که روی مستعارٌله بازتاب می کنند نیز، پیرانهفته نامگذاری می کنیم. بگذارید با مثالی، موضوع را روشن کنیم.

«زمین با لحافی از برف پوشیده شده است.» در این استعاره برفی که روی زمین نشسته است را به لحاف مانند کرده ایم؛ پس مستعارٌله این استعاره برفی که زمین را کامل پوشانده، است؛ و مستعارٌمنه آن لحافی روی زمین. گفتیم پیرانهاده ها، خصوصیات پنهان در مستعارٌمنه در یک استعاره اند؛ در اینجا پیرانهاده ها عبارتند از: گرمی، محافظت، خواب و دوره ی بیداری. این تداعی ها، بیان موضوع اولیه یعنی پوشیده شدن زمین از برف می شوند. بنابراین به کمک این استعاره تصویری در ذهنمان شکل گرفته است که در آن زمین می خوابد و به کمک برف محافظت می شود تا بهار فرارسد.

استعاره ی دیگری را بررسی می کنیم که در بالا از آن صحبت کردیم؛ دیدن راه حل یک مسئله. در اینجا مستعارٌله، یافتن راه حل است. برای این یافتن است که استعاره ساخته ایم. مستعارٌمنه، دیدن با چشم هاست؛ حال پیرانهاده ها که در مستعارٌمنه پنهان اند، همه ی آنچه که با دیدن همخوانی دارند، است. پیرانهاده ها، پیرانهفته ها را خلق می کنند، مانند «چشم دل»، دیدن راه حل به روشنی و به صورت کلی، هر «فضایی» که در آن عمل دیدن جریان دارد.

آگاهی حاصل از واژه سازی استعاری است. آگاهی تنیده شده از بیان مستعارٌمنه های عینی و پیرانهاده های آن هاست، بازتابی از پیرانهفته هایی که تنها در مفهوم کاربردی خود وجود دارند. با همین آهنگ، به زایش خود ادامه می دهند؛ هر پیرانهاده ی جدیدی هنگامی به تنهایی توان مستعارٌله بودن را دارد که حاصل آن پیداش، مستعارٌمنه های جدید و پیرانهفته های مربوط به آن است؛ و این فرایند همچنان ادامه دارد.

مستعارٌمنه های عینی، خالق آگاهی اند و آگاهی را به شیوه ی سازمان یافته خلق می کنند. به همین دلیل است که بین آگاهی و جهان رفتار های فیزیکی شباهت وجود دارد؛ ساختار جهان فیزیکی اطرافمان، البته با اندکی تفاوت در ساختار آگاهی ما تکرار شده است.

پیش از ادامه ی بحث، باید مسئله ای را روشن کنیم. اساس تمثیل این است که شیوه ی خلق آن با شیوه ی کاربرد آن یکسان نباشد. یک طراح نقشه و به کاربرنده ی آن را در نظر بگیرید. برای طراح نقشه، مستعارٌله صفحه ی سفید کاغذی است که روی آن با مستعارٌمنه زمینی که می شناسد، کار می کند. برای استفاده کننده نقشه، کار وارونه است: زمین ناشناخته برای او مستعارٌله است و نقشه مستعارٌمنه ی برای شناختن آن. این موضوع برای آگاهی هم صادق است. هنگامیکه آگاهی توسط پیرانهفته ها خلق شود، نقش مستعارٌله را به خود می گیرد، مانند صفحه سفید کاغذ. اما نقش آگاهی در جهت عکس آن است. آگاهی تبدیل به مستعارٌمنه ی مالامال از تجربه های گذشته می شود که به طور مستمر بر ناشناخته هایی مانند اعمال، تصمیم های اینده و … عمل می کند. این ساختار خلق شده ی آگاهی است که ما جهان را درک می کنیم. به عبارت دیگر، استعاره آگاهی را خلق می کند و آگاهی هم درک استعاره های دیگر را ممکن می سازد.

مشخصه های بارز آگاهی

اکنون که نقش دوگانه آگاهی، یعنی مخلوقِ استعاره ها و خالقِ شناختِ ناشناخته ها را دریافتیم، جای آن است که به مهم ترین ویژگی های این ساختار اشاره کنیم.

فضاسازی

قرار گرفتن استعاره ها به همراه پیرانهفه هایشان در آگاهی، مانند قدم گذاشتن در اتاقی بزرگ و خالی است؛ به طوری که حتی صدای رسا و گنگ این قدم زدن را هم می شنویم. هر استعاره ی ذهنی که می سازیم، فضای ذهنی به عنوان زیستگاه آن انتخاب می کنیم. در این فضا است که کل کیهان را با تمام شگفتی هایش جا می دهیم. بر اساس همین فضای ذهنی استعاری است که دائم با هر پدیده یا رابطه ی جدید به آگاهی در آمده، آن را بازسازی می کنیم و گسترش می دهیم.

درک زمان را مدیون این مشخصه هستیم. در فضای ذهنیمان محوری برپا می کنیم و سال ها، روز ها و ماه ها را روی آن می چینیم و به نرمی به هر سالی که بخواهیم سفر می کنیم. به گذشته فکر می کنیم، حتی به آینده فکر می کنیم. زمان دارای خاصیت فضایی نیست و ما در فضای ذهنیمان این خاصیت را به آن بخشیده ایم، تا بتوانیم درکش کنیم.

از این فضا برای مرتب کردن انتزاعی ترین پدیده ها استفاده می کنیم؛ مثلا شما برای بررسی گفته های همین مقاله، آن ها را کنار هم می چینید، سپس از آن ها استعاره ای به صورت پدیده هایی ملموس و فیزیکی می سازید، آنگاه با استعاره ای از توالی زمانی پدیده ها، آن ها را آرایش می دهید و در آخر خصوصیتشان را به عنوان خاصیت فیزیکی بنا می کنید. همه ی این ها تاحدی است که به توان در کنار هم ردیفشان کرد.

گزینش

در آگاهی هیچ چیزی را در تمامیت آن «نمی بینیم». خود دیدن در فضای آگاهی، تمثیلی از رفتار ما در دنیای فیزیکی است و ما در هر لحظه فقط می توانیم بخشی از چیزی را ببینیم و یا به آن توجه کنیم. در آگاهی نیز به همین شیوه عمل می کنیم و از مجموعه چیز هایی که توجه مان به آن جلب شده، چیزی را گزینش می کنیم که دانش ما شامل آن می شود.

اگر بخواهم که شما درباره ی لندن و یا نیویورک فکر کنید، شما ساختمان ها، برج ها و یا خیابان هایی که به نظرتان شاخص ترند را به ذهن خود می آورید و مرکز ثقل تصورتان قرار می دهید. یا اگر بخواهم درمورد خودتان فکر کنید، شما گزینشی از گذشته ی خود می کنید. در عمل، ما هیچگاه از پدیده ها به مفهوم ماهیت واقعی آن ها آگاه نیستیم؛ بلکه فقط از گزیده هایی از آن ها آگاهیم.

گزینش ذهنی از حافظه متمایز است. گزینش چیزی در آگاهی عبارت است از نمونه ای از خاطره آن پدیده یا حادثه که از طریق آن می توانیم خاطره ها را بازیابی کنیم. اگر بخواهیم کارهای تابستان گذشته را به یاد آوریم، روی گزینش حادثه ی خاصی می ایستیم، مثلا حادثه ی سفر رفتن به جایی به همراه دوستان. این همان چیزی است که به آن خاطره می گوییم و فرایند آگاهانه ای است که هیچ حیوانی قادر به انجام دادن آن نیست.

من تمثیلی

یکی از مهم ترین و زیباترین مشخصه های آگاهی، این دنیای استعاری، استعاره ای است که ما از خودمان داریم؛ یعنی من تمثیلی که می تواند درون تخیل ما جا خوش کند و حرکت کند و دست به کارهایی بزند که ما در عمل آن ها را انجام نمی دهیم. در مثال مربوط به بخش فضاسازی، این خود شما نبودید که گفته های این مقاله را کنار هم چیدید و آن را «بررسی کردید»؛ این من تمثیلی شما بود.

اگر در حالی که در جنگل قدم می زنید، بر سر دوراهی برسید و بدانید که یکی از مسیر ها پس از پیچ و خم های بیشتری ما را به مقصد می رساند، می توانیم مسیر های طولانی تر را با من تمثیلی خودمان بپیماییم و ببینیم آیا چشم انداز ها و برکه های مسیر طولانی تر ارزش انتخاب آن را دارد.

روایتگری

درون فضای آگاهی ما، همواره من نیابتی خودمان را در مقام شخصیت اصلی داستان های زندگی خود می بینیم. در مثال قسمت قبل، شیوه ی روایتگری روشن است، یعنی قدم زدن در جاده ای جنگلی. ما در هر لحظه که آگاه هستیم، در حال انجام دادن چنین عملی هستیم که جولیان جینز آن را روایتگری می نامد.

در روایتگری، از موقعیت های گوناگون و سازگار، داستان ساخته می شود. شخصیت اول این داستان ها بیشتر اوقات من تمثیلی است. تعیین علت ها برای رفتار خودمان و یا گفتن این که چرا کار خاصی را انجام دادیم، همه بخشی از روایتگری است. دزد عمل خود را ناشی از فقر روایت می کند، موسیقی دان عمل خود را ناشی از زیبایی آفرینی و دانشمند برای پی جویی حقیقت. با این وجود فقط من تمثیلی ما نیست که روایت می کند. کودکی در خیابان گریه می کند و ما آن را در تصویر ذهنی خود، کودکی گم شده و والدینی که به دنبال او هستند، روایت می کنیم.

سازگاری

آخرین مشخصه ی آگاهی، که پایه ی یک فرایند رفتاری مشترک در بسیاری از پستانداران است، پیروی هر پدیده ادراک شده ساخته شده از یک طرح واره ی رفتاری آموخته شده است. ما هر محرک جدید در ادراک خود را با طرح واره آن همگون سازی (سازگار) می کنیم. در فضای ذهنی ما که من تمثیلی در حال چرخ زدن و روایت سازی است، به هر پدیده ی ادراک شده ای که وارد این فضا شود، نقشی داده می شود که بتواند خودش را با روایت در حال ساخت، سازگار کند. در مثال جاده ی جنگلی، توالی انتخاب ها به طور خودکار با نوع سفر همساز می شوند. یا اگر از شما بخواهم همزمان درباره ی چمنزاری کوهستانی و برجی فکر کنید، شما آن ها را با برجی که از میان چمنزار سر برکشیده سازگار خواهید کرد. در نقطه ی مقابل، اگر از شما بخواهم درباره ی چمنزاری کوهستانی و اقیانوس فکر کنید، تمایل به سازگاری نیست و احتمال دارد که درباره ی یکی و سپس دیگری فکر کنید. این گونه ادغام ها برای سازگار کردن مشخصه های گوناگون با یکدیگر، و ساختن روایتی منسجم را به کرات در انجام می دهیم. بدین ترتیب، در سازگاری، ما انتخاب ها یا روایتگری ها را با یکدیگر همساز می کنیم.

اکنون می خواهیم جمع بندی کنیم و ببینیم بحث به کجا کشیده است. گفتیم آگاهی بیش از هر چیز نوعی عمل است، تا یک پدیده، منبع و یا عملکرد باشد. آگاهی به شیوه ی تمثیلی کار می کنید. آگاهی روی استعاره ها سوار است و در عین حال برای درک استعاره های جدید به آگاهی نیاز داریم؛ یک رابطه دو جانبه بین آن ها برقرار است. گفتیم تمثیل هایی که آگاهی بر آن ها استوار است، از دنیای اطراف و رفتار فیزیکی خودمان و یا جهان گرفته شده اند.

پرسش نخستین ما، خاستگاه آگاهی بود و برای رسیدن به آن، کورمال کورمال راهمان را با شناخت خود آگاهی آغاز کردیم. اکنون به نقطه ای رسیده ایم که آگاهی برایمان بسیار روشن تر شده است. از این گذشته، سرنخ خوبی هم پیدا کرده ایم: آگاهی حاصل بافت در هم تنیده ی استعاره هاست. استعاره ها نیز در دل زبان هستند. بدین ترتیب، نتیجه می گیریم که تاریخ پیدایش آگاهی از آنچه تاکنون تصور می شد بسیار جدید تر است. آگاهی انسان پس از زبان آمده است. بهتر است این سرنخ را جدی بگیریم و زبان های گذشته را بررسی کنیم؛ این کار را در مقاله بعدی انجام می دهیم.

ادامه دارد »»»  

منبع: کتاب خاستگاه آگاهی در فروپاشی ذهن دوجایگاهی، نوشته جولیان جینز، نشر آگه

مطالعه قسمت اول

مطالعه قسمت دوم

به قلم پویا فرخی / سایت علمی بیگ بنگ

image_pdfimage_print
(7 نفر , میانگین : 5٫00 از 5)
لینک کوتاه مقاله : http://bigbangpage.com/?p=68135

شما ممکن است این را هم بپسندید

۵ پاسخ‌ها

  1. امید شه پور گفت:

    متوجه نشدم

  2. e=mc^2 گفت:

    دیدگاه نویسنده بسیار قابل تامل هست
    ب شخصه قسمت زیادی از صحبت هاش رو میپذیرم و موافقم که آگاهی پس از زبان اومده

  3. alireza گفت:

    بحث ایجاد تمدن های نا آگاه را باز کنید

  4. Ali گفت:

    محشر بود این قسمت…! ممنون!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *