به دنبال خاستگاه آگاهی– قسمت دهم

بیگ بنگ: اگر از شما بخواهیم سرکه را چون شربتی گوارا مزه کنید، از سوزنی که به بازویتان فرو می رود لذت ببرید، به درون تاریکی خیره شوید و مردمک هایتان را در برابر نوری خیالی تنگ کنید، یا چیزی را باور کنید که معمولا به آن باور ندارید، برای شما انجام دادن این کار ها اگر غیرممکن نباشد، بسیار دشوار خواهد بود. لیکن اگر در ابتدا شما را در معرض روندهای تلقین و ایجاد هیپنوتیزم قرار دهند، شما می توانید همه ی این کارها را بی هیچ تلاش اضافی و تنها به خواست هیپنوتیزم کننده انجام دهید. اما چرا؟ اصولا چه دلیلی برای وجود چنین توان افزون بر نیازی وجود دارد؟

هیپنوتیزم همیشه مایه آبروریزی خانوادۀ مسائلی است که روان شناسی را می سازند؛ چون بی هنجاری ناخواسته و وصله ای ناجور در بیرون و درون آزمایشگاه، جشن ها و کارنوال ها، درمانگاه ها و میدان های روستاها پرسه می زند و به نظر نمی آید هرگز بتواند خود را جمع و جور کند و درون قانون مندی های رساتر تئوری علمی جای دهد. این نیز روشن است که همه ی نظریه های آگاهی و مبانی آن، اگر مسئولانه برخورد کنند، باید با مشکل مربوط به این نوع غیر معمول از کنترل رفتار مواجه شوند.

احتمالا می توانید حدس بزنید که پرداختن ما به مسئله هیپنوتیزم در لا به لای مقالات مربوط به ذهنیت دوجایگاهی و آگاهی به چه منظور است. هیپنوتیزم از این رو قادر به ایجاد این توانمندی فراتر از معمول است که مدل وارۀ عمومی دوجایگاهی را به کار می گیرد. استفاده از این مدل واره نوعی کنترل رفتاری ایجاد می کند که مطلق تر از آن چیزی است که با آگاهی ممکن می بود. حتی جولیان جینز تا جایی پیش می رود که نشان دهد هیچ نظریه ای جز این نظریه قادر نیست قلب مسئله ی هیپنوتیزم را قابل فهم کند. چه اگر بپذیریم که ذهنیت امروز ما، آن سان که اغلب مردم گمان می برند، ویژگی تغییر ناپذیر و ثابتی است که در گذشته ای دور در مرحله ای از تکامل پستانداران یا پیش از آن شکل گرفته و از راه وراثت به ما رسیده است، چگونه می توانیم باور کنیم که چنین ذهنیتی تا به آن حد که در هیپنوتیزم دیده می شود دگرگون شود؟ این مسئله تنها زمانی می تواند قابل فهم شود که بپذیریم آگاهی یک توان فرهنگی آموخته شده است که بر روی پایه های بازمانده از یک روش پیشین تر کنترل رفتار که بیشتر مبتنی بر فرمانبرداری بوده ساخته شده است.

روشن است که باید نشان دهیم هیپنوتیزم تا چه حد با چهار وجه مدل وارۀ دوجایگاهی همخوانی دارد. پیش از پرداختن به این امر، به چگونگی آغاز هیپنوتیزم می پردازیم. نیروهای نیوتنی، نقطه آغازگر هیپنوتیزم هستند. هیپنوتیزم، همچون آگاهی در نقطه ی خاصی از تاریخ و در پیرانهفته های چند استعارۀ جدید آغاز می شود. نخستین استعاره از این دست به دنبال کشف قوانین عام جاذبه به وسیله ی نیوتن و استفاده اش از این قوانین برای توضیح جزر و مد دریاها زیر نفوذ ماه بود. از آن پس بود که جاذبه ها، تاثیرات و کنترل های رازآلود میان مردم با تاثیرات مبتنی بر جاذبۀ نیوتنی مقایسه شد. و این مقایسه به ارائه یک فرضیه نو و البته مضحک انجامید که بر مبنای آن میان همه ی اجسام زنده و بی جان جریان هایی از جاذبه وجود دارد.

آنتون مسمر، یکی از شیفتگان سر از پا نشناخته ی نیوتون، آغازگر همه ی حکایت هیپنوتیزم بود. او از کشش جاذبه ای شبیه کشش آهنربایی است. بنابراین چون (در فکر شعار پرداز مسمر) دو پدیده ی یکسان با پدیده ی سوم، خود با یکدیگر یکسان اند، جاذبه میان موجودات شبیه جاذبه ی آهنربایی تلقی شد.

اکنون لااقل این امکان ایجاد شده بود که این نظریه با یک روش علمی سنجیده شود. مسمر به منظور نشان دادن این که این جزر و مدهای مواج کهربایی در درون موجودات زنده وجود دارند و جاذبه هایی آسمانی از آنها عبور می کنند، بیماران هیستریک را در معرض موادی که خاصیت آهنربایی داشتند قرار داد. او حتی به آنها داروهایی محتوی آهن تجویز کرد تا آهنرباها بر آن ها اثر بیشتری بگذارد؛ و چنین هم شد! بر مبنای دانش زمان او کسی نمی توانست در مورد نتایج به دست آمده تردیدی به خود راه دهد. با استفاده از آهنربا حملات تشنجی ایجاد می شد که به گفته ی مسمر به ایجاد جزر و مد های مصنوعی در بدن می انجامید و با توان آهنربایی توزیع نامساوی حرکت ناموزون سیاله ی عصبی را تصحیح می کرد و این همه نهایتا به هماهنگی اعصاب می انجامید. او ثابت کرد که در بین افراد بشر هم نیرو هایی با قدرت همان نیرو هایی که سیارات را در مدارهایشان نگاه می دارد در جریان است.

البته او هیچ چیزی را دربارۀ هیچ آهنربایی به اثبات نرسانده بود، او چیزی را کشف کرده بود که بعدها سر جیمز برید بر اساس مستعارٌله خواب آن را هیپنوتیزم (خواب واره) خواند. درمان ها از آن روی موثر بودند که او نظریه نوظهورش را با قاطعیتی تمام برای بیمارانش بیان کرده بود. همه ی تشنج های شدید و پیچ و تاب های پر تحریف حسی که با به کار گیری آهنربا ایجاد می شد تنها معلول حکمی شناختی بود که چنین چیز هایی باید اتفاق افتد، و این حالات اتفاق می افتاد و اتفاق افتادن خود تبدیل به نوعی اثبات می شد که به این باور تداوم می بخشید که آهنربا ها کارآمد هستند و سبب درمان می شوند.

این امر قابل تصور است که چیزی که مسمر به کشف آن همت می گماشت، گونه ای ذهنیت متفاوت بود که می توانست در مکانی مناسب، با پس زمینه ای از آموزشی خاص در دوران کودکی و یک نظام اعتقادی پشتیبان، خود را به عنوان جامعه ای که بر پایه ی آگاهی متداول بنا شده است تداوم بخشد. چگونه چنین امری می تواند حتی ممکن باشد؟ مسمر با قدم های لرزان و ناشیانه پا به درون راه تازه ی نوعی «طرح بندی عصب شناختی» گذارده بود که جولیان جینز به آن نام «مدل واره ی عمومی دوجایگاهی» داده است و چهار جنبه است: حکم شناختی جمعی، القا، خلسه و اقتدار باستانی.

ماهیت دگرشونده ی فرد زیر نفوذ هیپنوتیزم – حکم شناختی جمعی

این امر را که پدیدۀ هیپنوتیزم تحت کنترل نوعی حکم شناختی جمعی یا نظامی از باور های عام است می توان به وضوح بر مبنای دگرگون شدن مداوم این پدیده در طول تاریخ به اثبات رسانید. ماهیت هیپنوتیزم هم همراه با باور های مردم درباره ی آن در حال دگرگونی بوده است. چند دهه پس از مسمر، افرادی که هیپنوتیزم می شدند دیگر دستخوش پیچ و تاب حس های غریب و تشنج نمی شدند. در عوض، این افراد به نحوی خود انگیخته شروع به صحبت و پاسخ گویی به سوالاتی می کردند که در مراحل خلسله از آن ها پرسیده می شد. در گذشته چیزی شبیه به این حالات هرگز مشاهده نشده بود. آن گاه در آغاز قرن نوزدهم، بیماران شروع به فراموشی رخدادهایی کردند که در مرحله خلسه اتفاق افتاده بود، امری که تا به آن تاریخ هرگز گزارش نشده بود. در سال های میانی قرن نوزدهم، عقیده اشتباه جمجمه شناسی که بر مبنای آن شکل ظاهری جمجمه نشانگر توان های ذهنی است، چنان محبوبیتی یافت که هیپنوتیزم را برای مدتی تحت الشعاع قرار داد. وارد آوردن فشار به یک ناحیه ی جمجمه شخصی که تحت تاثیر هیپنوتیزم بود سبب می شد که آن شخص عمل منسوب به آن ناحیه را از خود بروز دهد (بله، این مسئله به راستی اتفاق می افتاد)، پدیده ای که پیش از آن هرگز مشاهده نشده بود و پس از آن هم هرگز تکرار نشد. فشار بر آن ناحیه ی جمجمه که تصور می شد مسئول «خضوع» است سبب می شد که شخص زیر تاثیر هیپنوتیزم در حالت نیایش به زانو در آید!

در حقیقت افراد گروهی که مسمر یا هر کس دیگری میان آن ها کار می کرد حکم شناختی را در مورد این که این پدیده به این شکل «شناخته» شده پذیرفته بودند. بعدها تغییرات تاریخی از این دست به وضوح نشان داد که هیپنوتیزم پاسخی ثابت به محرکی خاص نیست و همراه انتظارات و پیش فرض های هر دوران تغییر می کند.

آن چه را که در تاریخ چنین واضح است می توان از راه دیگری که همراه با کنترل تجربی هم هست نشان داد. می توان حالاتی را که تاکنون هرگز همراه با هیپنوتیزم گزارش نشده در افراد تحت آزمون مشاهده کرد. تنها کاری که برای تحقق این امر باید کرد این است که پیش از شروع روند هیپنوتیزم افراد تحت آزمون را از این که انتظار بروز آن حالات خاص را در حین آزمون داریم آگاه کنیم. این آگاه سازی چنین حالاتی را به بخشی از حکم شناختی جمعی در مورد مسئله تبدیل می کند. به عنوان مثال به شاگردان یک کلاس مقدماتی روان شناسی به نحوی خودمانی گفته شد که در جریان هیپنوتیزم دست برتر (معمولا دست راست) شخص را نمی توان حرکت داد. این امر البته دروغ بود و در هیچ دوره ای از جریان هیپنوتیزم اتفاق نیفتاده بود. اما وقتی شاگردان تحت هیپنوتیزم قرار گرفتند، قادر نبودند دست چپ شان را تکان دهند.

حتی جالب است این امر به خوبی شناخته شده است که به همان سان که احساسات و باور های مذهبی با ازدحام خیل مردم مشتاق در نیایشگاه افزایش می یابد، افرادی که در صحنه ی نمایش و در تالاری پر از تماشاچی که سبب افزایش حکم جمعی و یا انتظار از هیپنوتیزم می شود می توانند پدیده ای بس پر آب و رنگ تر و شگفتی آفرین تر از آن چه در خلوت یک درمانگاه یا آزمایشگاه دیده می شود ارائه کنند.

خلسه و دنباله روی غیر منطقی

خلسه ی هیپنوتیزم با نوع خلسه ی مشاهده شده در آثار دیگر برجای مانده از مغز دوجایگاهی تفاوت دارد. در این جا بر خلاف آن چه در خلسه ی غیب گویان و واسطه ها دیده می شود، افراد توهمات واقعی شنوایی ندارند، آن جایگاه، که زمانی جایگاه خدایان بود در این مدل واره به فردی که هیپنوتیزم می کند داده شده است. روایت کردن شدیدا محدود می شود و من تمثیلی کمابیش به فراموشی سپرده می شود. شخص هیپنوتیزم شده دیگر در جهان و ذهنی درونی زندگی نمی کند و هیپنوتیزم کننده را به خدایی برگزیده است.

جالب است که امروزه تقریبا به هنگام سخن گفتن از خلسه از استعاره ی غوطه ور شدن در آب استفاده می شود. از این روی سخن از به «زیر رفتن» است و به خلسه های «عمیق» یا «کم عمق». اغلب اوقات هیپنوتیزم کننده به هیپنوتیزم شونده می گوید که او دارد به حالتی عمیق تر و عمیق تر فرو می رود. ظهور ناگهانی فراموشی خود به خودی پس از هیپنوتیزم در اوایل قرن نوزدهم ممکن است به سبب تغییر استعاره ی جاذبه به غوطه ور شدن بوده باشد.

و اما در مراحل عمیق تر خلسه است که جالب ترین پدیده ها را می توان مشاهده کرد. توضیح این پدیده ها برای هر نظریه ای در مورد ذهن حائز اهمیتی به سزاست. شخصی که هیپنوتیزم می شود، نسبت به همه ی صدا ها به جز صدای هیپنوتیزم کننده ناشنوا است، مگر این که عکس آن به او تلقین شود. می توان حس درد را در او مسدود کرد یا بر عکس به آن شدتی بیش از حد بهنجار بخشید. به کلی ساختار هیجانات را می توان با تلقین به طور کامل شکل بخشید. مثلا اگر به شخص گفته شود که چند لحظه دیگر لطیفه ای بسیار خنده آور خواهد شنید، او با شنیدن عبارت «چمن سبز است» از خنده روده بر می شود.

اشتباه رایج در مورد هیپنوتیزم، که حتی در بهترین کتاب های درسی هم دیده می شود، این تصور است که هیپنوتیزم کننده قادر است توهمات واقعی ایجاد کند. جولیان جینز از مشاهدات خودش صحبت می کند که پس از این که آزمودنی به مرحله ی عمیق هیپنوتیزم فرو رفته بود، جولیان جینز از او خواست کتابی را که وجود خارجی نداشت در دستش نگاه دارد، صفحه ی اول را بگشاید و شروع به خواندن کند. تا قبل از این که فرد بخواهد کتاب را بخواند، کار با نقش بازی کردن جلو رفت. آزمودنی حرکات مربوط به باز کردن کتاب را انجام می دهد و هنگام خواندن ممکن است به زبانی الکن عبارتی و یا حتی جمله ای کلیشه ای را هم ادا کند، اما بعدا شروع می کند به شکایت کردن از این که کلمات مبهم هستند، یا خواندن آن ها بسیار مشکل است، یا بهانه های دیگری می آورد از همین دست. و یا پاسخ او به این درخواست که تصویری ناموجود را بر روی یک صفحه کاغذ سفید شرح دهد، یا سکوت است یا همراه با وقفه؛ در صورتی که اگر این حالت توهمی واقعی می بود، چشم هایش بر کاغذ به حالت کسی که چیزی را دنبال می کند حرکت می کرد و ارائه ی توصیفی کامل از آن چه می دید برایش آسان بود، به همان سان که در مورد بیماران مبتلا به اسکیزوفرنی که توهم های بینایی شان را شرح می دهند صادق است.

این نکته را با تجربه ی دیگری هم می توان به نمایش گذاشت. اگر به یک فرد هیپنوتیزم شده گفته شود که از این سوی اتاق به سوی دیگر برود، و در حالی که به او گفته شده چیزی در سر راه او نیست، صندلی ای بر سر راهش گذاشته شود، او دچار این توهم نمی شود که صندلی وجود ندارد و خیلی ساده آن را دور می زند. رفتار او چنان است که متوجه صندلی نشده است.

و چنین بود که به عنوان نشانه ای از این اختلاف مفهوم منطق خلسه مطرح شد که به زبان ساده پاسخی صریح است به تناقض های پوچ منطقی. اما این مسئله نه هیچ نوعی از منطق است و نه صرفا پدیده ای وابسته به خلسه. این امر در حقیقت آن چیزی است که می توان به آن لباس «دنباله روی غیر منطقی از واقعیت ایجاد شده با واسطه ی کلام» را پوشاند. غیر منطقی زیرا در این ها قوانین منطق به خاطر دنباله روی از واقعیت هایی که حقیقت ملموس نیستند کنار گذاشته می شوند. این نوعی رفتار است که در بسیاری شرایط زندگی انسان از مناجات های مذهبی معاصر گرفته تا خرافه های متنوع جوامع قبیله ای دیده می شود. لیکن به نحوی محوری مشخصه ی حالت روانی هیپنوتیزم است و در آن وضوحی تمام دارد.

دنباله روی غیر منطقی این است که شخص به جای تصادم به صندلی ای که به او گفته شده که در آن جا نیست دور آن بچرخد، و هیچ چیز غیر منطقی هم در اعمال خود نیابد. دنباله روی غیر منطقی آن است که شخص نقش انجام دادن کاری خیالی را بازی کند.

نوع مشابهی از دنباله روی غیر منطقی هم در دوران ذهن دوجایگاهی وجود داشته است. در پدیده هایی چون رفتار با بتی بی حرکت بدان سان که گویی زنده است و قادر به غذا خوردن، یا حضور خدایی واحد در مکان های مختلف در آن واحد. فرد تحت هیپنوتیزم، همچون مردمان دوران ذهن دوجایگاهی قادر به تشخیص هیچ تناقض و غرابتی در رفتار خود نیست. او قادر نیست تضاد ها را ببیند چرا که توان درون نگری را در شرایطی کاملا خودآگاه ندارد.

این بحث ها پیرامون فروپاشی ساختار معمول منطق هنگام هیپنوتیزم، می تواند راهنمای ما باشد برای شناخت منطق، و خاستگاه آن. در مقاله ی آخر به این موضوع خواهم پرداخت.

امری که هیپنوتیزم را واقعا پیچیده تر از آن چیزی که واقعا هست، می کند، پردازشی موازی در ضمن فرایند هیپنوتیزم است. پردازش موازی! در همان زمان که شخص چیزی را می گوید یا انجام می دهد، مغز او دارد حالتش را لااقل به دو طریق گوناگون که یکی از آن ها فراگیرنده تر از دیگری است پردازش می کند.  این امر را می توان به طریق دیگری، به شکلی بسیار بنیادین تر با کشف جدیدی که نام «ناظر پنهان» بر آن نهاده اند به نمایش گذاشت. از فردی که هیپنوتیزم شده است پس از تلقین این امر که او هیچ چیزی را حس نخواهد کرد می خواهیم دستش را برای یک دقیقه در سطلی از آب بسیار سرد و یخ زده بگذارد (تجربه ای بسیار درد آور اما بی خطر!). او هیچ نشانه ای از ناراحتی بروز نمی دهد و می گوید که چیزی را حس نکرده است؛ اما اگر از پیش به او تلقین شده باشد که فقط آن گاه که هیپنوتیزم کننده دستش را روی شانه ی او می گذارد او با صدایی دیگر حس واقعی خود را به زبان خواهد آورد، چیز دیگری رخ خواهد داد: از پس چنین تماسی، هیپنوتیزم شونده، اغلب با صدایی آهسته و از بیخ گلو، به ناراحتی خود اشاره می کند اما بلافاصله پس از آن که دست از روی شانه ی او برداشته شود به صدای عادی و حالت بی حسی خود بر می گردد!

تصور این است که در هیپنوتیزم تمامیت ذهن یا واکنش پذیری به جریان هایی همایند تجزیه می شود که می توانند مستقل از یکدیگر عمل کنند. چنین پردازش گسسته ای بی تردید یادآور هم ساختار ذهن و هم آن نوع مسئله ی «آگاه» است که در مقاله های ابتدایی به آن اشاره کردیم.

جالب است که نوع خلسه هم در افراد گوناگون در سایه ی میزان اعتقاد یا حکم شناختی جمعی در شخص می تواند متفاوت باشد؛ جنبه ای از هیپنوتیزم که تاکنون کمتر از همه چیز دیگر مورد بحث قرار گرفته است. بررسی در این زمینه صورت گرفته است؛ از افرادی خواسته شد که آن چه را در جریان هیپنوتیزم اتفاق می افتد در نوشته ای شرح دهند. برای مثال، یکی از افراد مورد بررسی تنها برای دومین بار هیپنوتیزم می شد. او نوشته بود که «اغلب مردم در اولین تلاش هیپنوتیزم نمی شوند.» دیگری با هیپنوتیزم قادر به انجام دادن هیچ دستوری در حالت ایستاده نبود. او نوشته بود «شخصی که هیپنوتیزم می شود باید یا نشسته باشد و یا دراز کشیده باشد». از این دست مثال ها زیاد اند؛ تنها باید توجه داشته باشیم که مانند آثار دیگر ذهنیت دوجایگاهی، مانند غیب گویان، پیامبران و شاعران که همچنان ارتباط گنگ خود را با خدایان داشتند، اعتقاد عمومی چقدر تاثیر گذار بوده و همچنان هست.

هیپنوتیزم کننده در نقش اقتدار بخش

و سر انجام آخرین نکته، نوعی بسیار ویژه از اعمال اقتدار باستانی است که در عین حال تا حدی هم تعیین کنندۀ ماهیت خلسه است. چه در این جا، به جای این که اقتدار خدایی توهم شده یا تسخیر کننده باشد، شخص هیپنوتیزم کننده است که به وضوح برای هیپنوتیزم شونده یک نماد اقتدار است. و اگر چنین نباشد، شخص قابلیت هیپنوتیزم شدن کمتری خواهد داشت، دوران القا باید بسیار طولانی تر شود و یا شخص باید از ابتدا باوری بسیار عمیق تر به این پدیده داشته باشد.

این حالت اعتماد، حالت تسلیم اقتدار شخصی، تفاوت میان هیپنوتیزم را در مطب و آزمایشگاه نشان می دهد. معمولا پدیده هیپنوتیزم در مطب های عمومی روان پزشکی عمیق تر است؛ روان پزشک برای بیمارش حالت خداگونه ی بیشتری دارد تا پژوهشگر برای شخص مورد بررسی اش. توضیح مشابهی را هم می توان برای سنی داد که هیپنوتیزم به راحت ترین شکل در آن صورت می گیرد، یعنی در سنین هشت تا ده سالگی. چرا که نگاه کودکان به بزرگسالان همراه با حسی فرا واقعی از توانایی و دانایی مطلق است و این امر سبب افزایش توان بالقوه ی هیپنوتیزم کننده در جامه ی عمل پوشیدن کامل به تحقیق چهارمین عنصر این مدل واره می شود. هر چه هیپنوتیزم کننده در چشم هیپنوتیزم شونده خدا گونه تر باشد، مدل واره ی دوجایگاهی با سهولت بیشتری فعال می شود.

شواهدی بیشتر بر نظریه ی دوجایگاهی هیپنوتیزم

ما نباید مدل نورولوژیکی مغز را که در مقاله ی ششم از آن صحبت کردیم، در هیپنوتیزم فراموش کنیم. اگر این مدل در جهت نادرستی نباشد، بایستی ارتباطی هر چند محو از برتری نیمکره راست نسبت به نیمکره ی چپ در فرایند هیپنوتیزم آشکار شود. آزمایش هایی که بتوانند به این موضوع ارتباط پیدا کنند بسیار به هم ریخته و بعضا متناقض اند. ولی یک آزمایش که بتوانیم به آن اتکا کنیم انجام شده است که نشان می دهد افرادی که در پاسخ به سوال های رویاروی چشم هایشان را به چپ می چرخانند، که نشان این است که نیمکره ی راست را بیش از دیگران به کار می گیرند، خیلی بیشتر پذیرای هیپنوتیزم هستند.

اگر این امر درست باشد که هیپنوتیزم ردپایی است از ذهن دوجایگاهی، می توان این را هم انتظار داشت که افراد مستعد به هیپنوتیزم شدن بیشترین استعداد را در بروز سایر موارد مدل واره ی عمومی دوجایگاهی نیز داشته باشند. چنین به نظر می آید که این امر در مورد اشتغال خاطر با مذهب صحیح باشد. افرادی که از کودکی به نحوی منظم به کلیسا رفته اند استعداد بیشتری برای هیپنوتیزم شدن دارند، و این در حالی است که آن دسته از افراد که وابستگی مذهبی شان کمتر است در این مورد استعداد کمتری دارند.

اگر تنبیه کودکان را روشی برای القای رابطه ای برتر با نماد اقتدار بدانیم، باید انتظار داشته باشیم که پذیرندگی هیپنوتیزم را افزایش می دهد. و این امر درست است. بررسی های دقیق نشان می دهد که کسانی را که در کودکی تنبیهات شدید تجربه کرده اند و از درون خانواده هایی سخت گیر می آیند آسان تر می توان هیپنوتیزم کرد، در حالی که آن دسته از افراد به ندرت تنبیه شده و یا اصلا تنبیه نشده استعداد کمتری برای هیپنوتیزم شدن دارند.

گزارش های بیشتری در این باره می توانید در کتاب جولیان جینز پیدا کنید. اما امیدوارم مثال های کافی آورده باشم که نشان دهد هیپنوتیزم باقی مانده ای از یک ذهنیت پیش از آغاز آگاهی هست. قرار دادن پدیده ی هیپنوتیزم رویاروی پس زمینه ی گسترده ی تاریخ نوع انسان به این نحو سایه روشن هایی به آن هایی می دهد که در حالات دیگر نمی توانستند واجد آنها باشند. اگر فرد با دیدی صرفا زیست شناختانه به مسئله آگاهی در انسان و این که منشا آن به تکامل سامانه ی عصبی در پستانداران مربوط می شود، بنگرد، فهم پدیدۀ هیپنوتیزم به هیچ نحوی ممکن نیست. اما اگر این امر را به خوبی در یابیم که آگاهی رخدادی است که از طریق فرهنگ آموخته شده، و بر روی باقی مانده های ذهنیتی سرکوب شده به تعادل رسیده است، آنگاه این امر را هم می توانیم ببینیم که بخشی از آگاهی بتواند نیاموخته باشد و یا بروز آن متوقف گردد. اگر جبر فرهنگی ضروری وجود داشته باشد، ابتکار عمل های مختلفی می توانند بر مشخصه های آموخته شده نظیر «من» تمثیلی غلبه کنند، یک نمونه از چنین ابتکار عمل هایی همین هیپنوتیزم است.

اما چرا ما در زندگی روزمره مان قادر نیستیم فراتر از خود بایستیم و به خود این مجوز را بدهیم که آن باشیم که به راستی آرزویش را داریم؟ اگر بتوان هویت و اعمال ما را زیر نفوذ هیپنوتیزم تغییر داد، چرا چنین امری در درون و به وسیله ی خودمان نباشد؟ پاسخ تاحدی بر می گردد به محدودیت آگاهی آموخته شده ما در هزاره ی حاضر. ما به ردپایی از ذهن دوجایگاهی، روش پیشینمان برای کنترل نیاز داریم تا به کمک مان بیاید. ما درون پچ پچ مه آلود چرا ها و به چه دلیل ها زندگی می کنیم، که هدف و استدلال سخن های ما هستند، ماجراجویی های من تمثیلی ما و ریشه های متعددشان…

هیپنوتیزم در همه ی افراد موثر واقع نمی شود. دلایل این امر بسیار است. اما در یک گروه خاص که هیپنوتیزم را مشکل می یابند، دلیل این امر عصب شناختی و تا حدی ارثی است. در این افراد تشکل عصب شناختی به ارث رسیده ی مدل واره ی عمومی دوجایگاهی در مبنا با یکدیگر اندکی تفاوت دارد. این امر چنان است که گویی این افراد قادر به پذیرفتن اقتدار خارجی یک هیپنوتیزم کننده نیستند، چه آن بخش از مدل واره ی دوجایگاهی که در آن ها از پیش اشغال شده است. در حقیقت، در دید همه ی ما چنین می نماید که این افراد از پیش هیپنوتیزم شده بودند. مشکل اصلی این افراد همین است: یک حالت مداوم خود هیپنوتیزم کردن. اما این افراد را که مبتلا به اسکیزوفرنی (نامی که به آن ها داده شده است) اند، باید از راه دیگری مورد مشاهده و بررسی قرار داد. در مقاله ی بعدی در این باره صحبت خواهیم کرد.

ادامه دارد »»»

منبع: کتاب خاستگاه آگاهی در فروپاشی ذهن دوجایگاهی، نوشته جولیان جینز، نشر آگه

مطالعه قسمت اول

مطالعه قسمت دوم

مطالعه قسمت سوم

مطالعه قسمت چهارم

مطالعه قسمت پنجم

مطالعه قسمت ششم

مطالعه قسمت هفتم

مطالعه قسمت هشتم

مطالعه قسمت نهم

به قلم پویا فرخی / سایت علمی بیگ بنگ

image_pdfimage_print
(3 نفر , میانگین : 5٫00 از 5)
لینک کوتاه مقاله : http://bigbangpage.com/?p=69468

شما ممکن است این را هم بپسندید

یک پاسخ

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *