به دنبال خاستگاه آگاهی– قسمت هفتم

بیگ بنگ: اما به چه سبب چیزی چون ذهن دوجایگاهی وجود داشت؟ خدایان برای چه آمده بودند و منشا پدیده های آسمانی چه می تواند باشد؟ اگر سازمان مغز در دوران دوجایگاهی به آن سان بوده که در مقاله ی قبل به آن اشاره کردیم، فرگشت انسان زیر چه فشار توان های انتخابی بوده که چنین نتیجه ی عظیمی را به بار آورده است؟ ما در این مقاله نظریه ای فرضی را ارائه می دهیم که ذهن دوجایگاهی نوعی کنترل اجتماعی است. این کنترل اجتماعی است که به بشر امکان تحول و تبدیل گروه های کوچک شکارچی را به اجتماعات کشاورزان برای کشاورزی داده است، ذهن دوجایگاهی با خدایان کنترل کننده اش محصول آخرین مرحله تکامل زبان است؛ بدین ترتیب است که تمدن آغاز شد.

ابتدا کارمان را با نگاهی به مقصودمان از کنترل اجتماعی شروع می کنیم.

تکامل گروه ها

پستانداران در مجموع تنوعی گسترده از گروه بندی اجتماعی را نشان می دهند که طیفی از انزواگزینی برخی حیوانات شکارچی تا همبستگی اجتماعی گسترده ی برخی انواع دیگر را در بر می گیرد. تمایل به تشکیل گروه اجتماعی در گروه دوم سازشی ژنتیکی است؛ برای مراقبت خود در برابر مهاجمان. انسان نماهایی چون میمون درازدست، که در پناه جنگل های متراکم و انبوه زندگی می کنند، ممکن است گروه اجتماعی متجاوز از ۶ نفر نباشند. در مناطق باز که احتمال حمله بیشتر است، در نوعی میمون، تعداد افراد ممکن است به هشتاد نفر هم برسد. در اکوسیستم های استثنایی، اندازه ی گروه از این هم ممکن است بیشتر شود.

پس آن چه در جریان تکامل سر بر می دارد، گروه است. وقتی افراد برتر فریادی هشدار دهنده سر می دهند و پا به فرار می گذارند، سایر افراد گروه بدون این که به منبع خطر توجه کنند فرار می کنند. نکته مهم آن است که چنین ساختار اجتماعی وابسته به امکان ایجاد ارتباط میان افراد است. به همین دلیل انسان نماها واجد تنوعی گسترده از انواع توانایی ها برای علامت دادن به یکدیگر هستند: ارتباط لمسی که انواع هم آغوشی و لمس جنسی و در آغوش گرفتن یکدیگر را دربر می گیرد؛ علائم صوتی که شامل انواعی چون عوعو، خرخر و علائمی شبیه جیغ است؛ علائم غیرصوتی چون دندان به هم فشردن و بر شاخه کوبیدن، ارتباط بصری چون انواع حالات چهره، تهدید و نگاه مستقیم چشم به چشم و همچنین پلک زدن در بابون ها که در آن ابروها بالا می روند و پلک ها به پایین کشیده می شوند تا رنگ روشنی از خود را در مقابل پس زمینه ی تیره تر صورت نمایان تر کنند. همه ی این حالت ها در طرح ها و اشکال متنوع تظاهر می کنند.

این علامت ها نقطه شروع ماست. در مورد اکثر گونه ها، دستگاه علامت دهی است که اندازه ی گروه را تعیین می کند. به طور عام جمعیت گروه های انسان نماها از سی تا چهل نفر بیشتر نیست و این محدودیتی است که تعیین کننده ی آن، سطح و میزان ارتباطات لازم برای رد و بدل کردن نشانه ها بین سطوح مختلف سلسله مراتب گروه است.

هیچ دلیلی وجود ندارد که تصور کنیم زیست انسان اولیه از آغاز نوع انسان در حدود ۲ میلیون سال پیش با این زیست متقاوت بوده است. شواهد باستان شناسی های انجام شده نشان می دهد که شمار یک گروه از این انسان های اولیه در حدود سی نفر بوده است. جولیان جینز این فرضیه را پیش می آورد که مشکلات ناشی از کنترل اجتماعی و درجه ی گستردگی کانال های ارتباطی میان افراد این تعداد را محدود می کرده است. ورود خدایان به تاریخ فرگشت انسان ممکن است تنها به منظور حل مشکل محدودیت شمار اعضای گروه ها بوده باشد. اما شرط لازم حضور خدایان، وجود زبانی انسانی است.

تکامل زبان

معمولا چنین برداشت شده است که زبان در سرشت آدمی تنیده است که شروع آن را باید در اصل و نسب قبیله ای انسان در آغاز نوع انسان (هومو) یعنی تقریبا ۲ میلیون سال پیش جست و جو کرد. جولیان جینز کاملا با این نظر مخالف است. او به شواهد اندکی از فرهنگ و فن آوری حتی بسیار ساده اشاره می کند؛ چراکه انتظار می رود پیدایش زبان تحول بزرگی در فرهنگ و مهارت انسان ها ایجاد کند. همه ی شواهد باستان شناسی متعلق به ۴۰۰۰۰ سال پیش از میلاد شامل چیزی جز ابتدایی ترین ابزار ساخته شده از سنگ نمی شود. چنین مهارت هایی هم برای منتقل شدن از نسلی به نسل دیگر نیازمند زبان نبوده است؛ این فن تنها از طریق تقلید منتقل شده است. دقیقا شبیه کار شامپانزه ها در فرو کردن شاخه ی باریکی به لانه ی مورچگان به منظور تسهیل شکار آن ها.

از آنجا که زبان باید تغییراتی بنیادین در توجه انسان به اشیا و افراد ایجاد کند، و از آنجا که با زبان گستره ای عظیم از داده ها را می تواند منتقل کرد، پیدایش آن باید در درازای زمانی شکل گرفته باشد که شواهد باستان شناسی با ایجاد این تغییرات همخوانی داشته باشد. چنین مرحله ای همان مرحله ی آخر پلیستوسن است که دقیقا از ۷۰۰۰۰ تا ۸۰۰۰ سال قبل از میلاد را در بر می گیرد. ویژگی های این مرحله از نظر آب و هوا تغییرات گسترده ی درجه ی حرارت است که در پاسخ به پیشرفت یا عقب نشینی کوه های یخ و یخچال های طبیعی صورت گرفته است. این تغییرات آب و هوایی سبب مهاجرت های عظیم حیوانات و انسان شد. جمعیت اطراف مدیترانه به نحو بی سابقه ای افزایش یافت و پیشتاز نوآوری های فرهنگی شد.

دلیل تاکید ما بر تغییرات اقلیمی در طول آخرین دوران یخبندان این است که جولیان جینز تغییرات جوی را اساسِ فشار انتخاب طبیعی می داند که در مراحلی چند به تکامل زبان انجامید.

صدا کردن، معرف ها، فرمامین

نخستین مرحله و شرط لازم زبان شکل گیری پیام های ارادی از طریق صدا زدن اتفاقی، یا آن صداهایی بود که معمولا آن قدر تکرار می شد که با تغییر در رفتار شنونده، قطع شوند. قبلا در نخستی ها، تنها علامت های مربوط به حالات بدن و یا دیداری ارادی بوده اند. تحول علائم شنیداری به سبب مهاجرت انسان به اقلیم های شمالی که چه در محیط زیست و چه در غار های تاریکی که در آن ماوا می گزیند و نور کمتری وجود داشت ضرورت یافته بود. بی شک در این شرایط علائم بینایی به آسانی شرایط دشت های وسیع و روشن آفریقا قابل دریافت نبود.

جولیان جینز تاکید می کند که مراحل تکامل زبان نباید لزوما مستقل و مجزا از هم تصور شوند. توالی آن ها هم در مکان های مختلف یکسان نیست. در واقع هر مرحله ی تازه از واژه ها سبب خلق ادراک ها و توجه های تازه شد و چنین ادراک ها و توجه های تازه ای منجر به تغییرات فرهنگی نوینی شدند که در اسناد باستان شناسی موجود است.

نخستین عناصر واقعی گفتار، اصوات پایانی صداهای ارادی بودند که بر مبنای شدت مشخص می شدند. برای مثال نزدیک شدن ببری موجب ایجاد صدایی چون «وای!» می شده، اما حس حظور ببر در فاصله ای دورتر فریادی با شدت کمتری در شروع بوجود می آورده و سپس در انتها با شدت بیشتری چون «وو» یا «ووی» بیان می شده است.  این پایانه های صوتی بودند که بعدها به نخستین معرف ها تبدیل شدند که به معنی «نزدیک» یا «دور» بوده است؛ درست مانند صفت های زبان های امروزی ما. قدم بعدی جدا کردن این پایانه ها از صدا زدن ویژه ای است که آن ها را بوجود آورده بود و پبوند آن ها به صدای دیگری که همان کاربرد را داشته است. مسئله اصلی در اینجا این است که بوجود آمدن اسم ها بایستی بعد از تثبیت چنین معرف (توصیف کننده) هایی باشد. زیرا اسم ها از طریق همین مشخصات صوتی توصیف و معرفی می شوند. دوران حضور معرف ها احتمالا تا حدود ۴۰۰۰۰ سال قبل از میلاد به طول انجامیده و این زمانی است که در آثار باستان شناسی تبرها و پیکان های استفاده شده نیز پیدا شده اند.

مرحله بعدی را می توان دوران فرمان نامید، دورانی که توصیف کننده ها از صدا کردن ها جدا می شوند و به تعدیل اعمال انسان می پردازند. به ویژه در اقلیم های سردسیر، اعمال فشار انتخاب طبیعی با کنترل فرمان های صوتی باید بسیار جدی بوده باشد. از این رو مشکل نیست تصور کنیم که ابداع توصیف کننده ای به معنی تیز تر به مثابه یک فرمان جهت دهنده توان این را داشت که به نحو شایانی به پیشرفت روش های ساختن ابزار از استخوان یا سنگ آتش زنه کمک کند. نتیجه ی این امر، رشد بی سابقه ی ظهور ابزار های جدید در فاصله سال های ۴۰۰۰۰ تا ۲۵۰۰۰ قبل از میلاد است.

اما اسم ها چگونه وارد این میدان شدند؟ اگر در گذشته، «وای» به معنای خطر آنی بود، با گذاشتن اندکی تشدید بر تفکیک اکنون می توانیم به عنوان مثال «واک ای» را برای نزدیک شدن ببر و «واب ای» را برای نزدیک شدن خرس داشته باشیم. این ها می توانند نمونه ی نخستین جمله ها با اسم ناظر به فاعل یا نماد و توصیف کننده ای گزاره ای (اسنادی) باشند. شروع چنین پدیده ای احتمالا در سال های ۲۵۰۰۰ تا ۱۵۰۰۰ سال قبل از میلاد بوده است. آنچه گفته شد حدس ها یا گمان های دلبخواهی نیست. پس از تثبیت معرف ها و فرمانی، اسامی را نمی توان جایگزین های تصادفی آن ها دانست. تاریخ ظهور آن ها نیز تصادفی نیست. به همان سان که دوره ی معرف ها همزمان با ساختن ابزار های بسیار پیشرفته تر است، دوره ی آغاز به کار گیری اسم های حیوانات همزمان با کشیدن تصویر حیوانات بر دیوار غازها و یا ابزاری ساخته شده از شاخ حیوانات است.

در مرحله ی بعد که ادامه ی مرحله ی پیشین است، همان سان که انسان ها با اسامی موجودات زنده شروع به کشیدن اشکال حیوانات کردند، اسامی اشیا هم در به وجود آمدن اشیا تازه کمک کرد. این مرحله همزمان است با اختراع سفالگری، آویز ها، زیور ها و همچنین زوبین خاردار و نوک نیزه که در گسیل نوع انسان به سمت اقلیم های دشوار تر نقشی اساسی داشته اند. شواهد برگرفته از سنگواره ها نشان می دهد که مغز انسان به ویژه قطعه ی پیشانی در جلو شیار مرکزی رشد چنان سریعی داشته است که هنوز هم صاحب نظران فرگشت را شگفت زده می کند. و همزمان با این دوره است که مناطق زبان در مغز به گونه ای که آن ها را امروزه می شناسیم به وجود آمدند.

نقاشی Voyage of Life، اثر Thomas Cole

منشا توهمات شنوایی

اکنون بجاست که به منشا خدایان توجه کنیم. پذیرفته ترین فرضیه این است که توهمات گفتاری عارضه ی جانبی فهم زبان هستند که از طریق انتخاب طبیعی هم چون روشی برای کنترل رفتار بوجود آمده اند. مردی را مجسم کنید که با دریافت فرمانی از خود یا رئیس خود باید یک آب بند ماهیگیری در بالای رودخانه و در فاصله ای دور از محل چادر زدن همراهانش ایجاد کند. اگر این مرد آگاهی نداشته باشد و این رو نتواند روایتی از موقعیت خود داشته باشد و تمثیل «من» خود را در زمان – فضای موجود دریابد و عواقب هر اقدام خود را تصور کند، چگونه می تواند چنین وظیفه ای را به انجام برساند؟ جولیان جینز می گوید تنها زبان می تواند او را در کار این بعد از ظهر وقت گیر یاری دهد. آن مردِ گویا، زبان خود را برای یادآوری در کنار خود دارد. بدین ترتیب یک حالت آن است که این زبان می تواند به صورت تکرار برای خود او باشد که مستلزم نوعی اراده است که چنین فردی در آن دوران قادر به داشتن آن نبوده است. شکل دیگر این زبان، تکرار نوعی توهم درونی است که به او بگوید چه باید بکند.

در واقع در این مرحله بود که زیر فشار انتخابی برای انجام وظایف پایا، تکلم محاوره ای در یک نیمکره ی مغز متمرکز شد تا فضای نیمکره ی دیگر مغز را برای این نداهای توهمی که باید چنین رفتاری را تامین می کرد آزاد بگذارد.

دوران نام ها

آن چه گفتیم شرح مختصری از شکل گیری اولیه ی توهمات بود. اما قبل از این که خدایان بتوانند به صحنه در آیند، لازم بود یک گام دیگر در به وجود آوردن مهم ترین پدیده ی اجتماعی یعنی نام ها برداشته شود.

اما چه هنگام نام ها وارد زندگی بشر شدند؟ دانستن این مسئله چه تغییری در فرهنگ انسانی ایجاد می کند؟ جولیان جینز پیشنهاد می کند که این امر در دوران های نسبتا جدید نظیر دوران میانه سنگی و در حدود ۱۰۰۰۰ تا ۸۰۰۰ سال قبل از میلاد مسیح صورت پذیرفته است. این دورانِ سازش انسان با آب و هوای گرم تر پس از یخبندان هاست. زندگی انسان با ثبات تر شد، برخلاف زندگی بسیار متحرک گروه های شکارچی پیش از آن ها که زندگی شان با مرگ و میر بسیار بالا همراه بود. جمعیت های با ثبات تر، روابط محکم تر، افزایش سال های زندگی و احتمالا جمعیت بیشتر گروه ها و نیاز به بازشناختن افراد از یکدیگر، نیاز به نامگذاری جدی بوده است و همین امر سبب تبدیل اسم ها به نام برای افراد مشخص شده است.

از این پس هر عضو قبیله ای نامی خاص دارد و می توان او را در غیابش نیز باز آفرینی کرد. می توان به «او» اندیشید. البته توجه کنیم که استفاده از واژه ی «اندیشید» در این جا نوعی مضمون ناآگاه در همخوانی با ساختار زبان دارد. این دوره را همچنین می توان نخستین دوره ای دانست که در آن گور های تشریفاتی به عنوان یک امر عمومی ساخته می شوند. به فردی نزدیک به شما که فوت شده است بیندیشید و آن گاه تصور کنید که این فرد بی نام باشد. سوگ شما بر چه مبنایی تداوم می یابد؟ این سوگ تا چه حد ادامه خواهد یافت؟ در عین حال که شما ذهنی آگاهی هم ندارید! نامگذاری بر انسان سبب عمیق شدن رابطه می شود. آنگاه که فرد بمیرد، نام و از طریق آن رابطه، تقریبا به همان نحوی که در زمان حیات فرد بوده، و همچنین تشریفات کفن و دفن و به سوگ نشستن ادامه می یابد.

با نام ها تغییر دیگری هم بوجود می آید. تا این زمان توهمات شنواییِ عمده ی صداها ناشناس و فاقد هر نوع اهمیت از نظر روابط اجتماعی بود. اما آنگاه که یک توهم خاص با نامی مشخص و به عنوان صدایی که از فردی خاص سرچشمه گرفته شناخته باشد، امری بسیار متفاوت اتفاق می افتد. توهم اکنون به نوعی مبادلات اجتماعی تبدیل می شود که نقشی بسیار بزرگ تر در رفتار فرد بازی می کند. تمدن دوجایگاهی چنین نرم نرم بوجود آمد.

    نخستین خدا

اکنون نگاهی مستقیم می اندازیم به فرهنگ میانه سنگی ناتوفی. آثار مربوط به زندگی این قوم در دره ناتوف در فلسطین پیدا شده و فرهنگ ناتوفی که بیش از همه فرهنگ های این دوره مورد بررسی قرار گرفته است شناخته شده ترین آن هاست. اینان در ۱۰۰۰۰ سال پیش از میلاد می زیستند و مثل همه ی اجداد کهن سنگی شان شکارچیانی بودند با قامتی حدود ۱۲۰ سانتیمتر. در کار روی استخوان و شاخ ماهر بودند و در سنگ تراشی هم مهارت داشتند. اینان تصاویر حیوانات را تقریبا به خوبی هنرمندانِ تصویر های غار های لاسکو نقاشی می کردند. حدود ۹۰۰۰ سال قبل از میلاد، اینان مردگان خود را در گور های آیینی به خاک می سپردند و زندگی اسکان یافته ای پیدا کرده بودند. گورستان این قوم گنجایشی تا هشتاد و هفت گور را داشت که در همه ی دوره های قبل بی سابقه بود. فراموش نکنید که این دوره، دوره ی نام ها است.

در سکونت گاه روباز ناتوفیان در عینان (Eynan) می توان تغییر دوره را به چشم گیرترین شکل دید. در این جا با تغییری بسیار اساسی در امور انسانی رو به رو هستیم. به جای همزیستی عشیره ای از ۲۰ شکارچی که در دهانه های غار زندگی می کنند، شهرکی با جمعیتی حدود ۲۰۰ نفر بوجود آمده است.

پادشاه توهم زا

یک شهرک! البته تسلط یک رئیس بر چند صد فرد ناممکن نیست. اما اگر لازمه ی چنین تسلطی برخورد رویاروی با یکایک افراد باشد، این امر به کاری تمام وقت و سنگین بدل می شود و در آن گروه های اولیه که سلسله مراتبی بسیار خشک و بی انعطاف را دنبال می کردند اوضاع چنین بوده است. اما بیایید کمی با دقت این موضوع را بررسی کنیم. وقتی زندگی اجتماعی عینان را تصور می کنیم از مقاله های پیشین می دانیم که این ناتوفین ها مردمی آگاه به خود نبوده اند. آنان قادر به روایت نبوده اند و هیچ گونه تمثیلی از خود نداشته اند که با آن خود را در رابطه با دیگران ببینند. آنان حالتی داشتند که می توان آن را وابسته به نشانه ها دانست. این امر چیزی جز پاسخگویی مداوم به نشانه های محیطی با روش محرک-پاسخ نبود که توسط همان نشانه ها کنترل می شدند. نشانه ها برای سامان دهی اجتماعی چنین جمعیتی همان توهمات بود.

همانطور که گفتیم، توهمات شنوایی که احتمالا به عنوان یک عارضه ی جانبی زبان بوجود آمده بودند وارد عمل شدند تا پافشاری افراد را بر وظایف طولانی مدت تر زندگی قبیله ای بیشتر کنند. شروع چنین توهماتی با شنیدن دستوراتی با صدای خود شخص یا رئیس او بوده است. از این روی، می توان تداومی بسیار ساده میان چنین حالتی و توهمات پیچیده تر شنوایی یافت که به نظر من نشانه های کنترل اجتماعی عینان ها بوده و بر مبنای فرمان ها و سخنان پادشاه شکل می گرفتند.

اما نباید مرتکب این اشتباه شویم که تصور کنیم این توهمات شنوایی مانند ضبط صوتی از فرمان یا سخن پادشاه بوده اند. البته شاید نداها با چنین کیفیتی شروع شدند؛ اما دلیلی نداریم که تصور کنیم این نداها پس از مدتی البته به شکلی غیرآگاه، قادر به اندیشه ورزی و حل مسائل نبوده اند. در بحث مربوط به اسکیزوفرنیک تاحدی دیدیم که نداها حتی بیش از خود بیمار با فکر سخن می گویند. گمان می رود که نداها چیز هایی می گفتند که شخص پادشاه هرگز به زبان نیاورده بود، ولی چیز هایی بود که به شخص پادشاه وابسته بود و از او سرچشمه می گرفت. این امر با این واقعیت در ما متقاوت نیست که با حسی درونی و به درستی آنچه را که یک دوست به زبان خواهد آورد حدس می زنیم.

خدا-پادشاه

نتیجه ای که تاکنون گرفتیم این است که علت توهم همچون در انسان معاصر ریشه در استرس ها داشته است. بدین ترتیب در آن گذشته دور هم می توانیم مطمئن باشیم که استرس ناشی از مرگ یک فرد آن قدر زیاد بوده که بتواند صدای او را به شکل توهم برانگیزد. شاید به این دلیل است که در بسیاری از تمدن های اولیه، سر مرده را از تن جدا می کردند و یا پاهای جسد را می شکستند و یا می بستند. و باز شاید به همین دلیل تقریبا همیشه در گور ها غذا می نهادند و یا جسد واحدی را دوبار به خاک می سپردند و دومین خاکسپاری در گوری جمعی و تنها پس از توقف توهمات در زنده ها بوده است. پادشاهان می مردند، اما در ذهن مردم همچنان می زیستند.

در عینان، هنوز در زمان حوالی ۹۰۰۰ سال قبل از میلاد، آرامگاه پادشاه – نخستین نمونه ای که تا به امروز از چنین مقبره ای کشف شده – پدیده ای بسیار چشمگیر است.

پادشاه مرده ی عینان تکیه زده بر بالشی از سنگ

پادشاه مرده، که سرش به این شکل از روی بالشی از سنگ بیرون زده بود، در توهمات مردمش به ارائه فرامین خود ادامه می داده است. حصار قرمز رنگ و ردیف بالایی آن به شکل یک آتشدان پاسخی به تلاشی جسم بوده است. از این رو، لااقل برای مدت کوتاهی در آرامگاه، دود برخاسته از آتش مقدس، که از اطراف قابل مشاهده بود، چون مه خاکستری اژه برای آشیل، منبعی برای توهم و فرامینی بوده که دنیای میانه سنگی عینان را کنترل می کرده است.

این نمونه ای بود از آنچه باید در هشت هزاره ی بعد اتفاق می افتاد. نمونه ای که در آن شاه مرده رب النوعی زنده است و آرامگاه شاه خانه ی خدا است.

مقبره ی شاه در حکم پرستشگاه در سراسر هزاره ها و هم چون مظهری از تمدن های گوناگون و به ویژه مصر ادامه می یابد، اما در اغلب موارد، عنوان آرامگاه پادشاه این بناها محو می شود. این امر به مجرد این که پادشاه جانشین در زمان فرمانروایی خود، ندای پادشاه پیشین را در توهمات خود می شنود اتفاق می افتد. چنین ندایی معمولا او را به مقام روحانی یا خدمتگزار پادشاه قبل بر می گزیند. این داستان در سراسر بین النهرین تکرار می شده است و در آن جا به جای آرامگاه تنها یک معبد وجود داشته است و به جای جسد مجسمه ای می نهادند که به سبب این که از فاسد شدن مصون بوده خدمات و حرمت بیشتری نیز دریافت می کرده است. این بت ها مانند ملکه در لانه ی موریانه یا کندوی عسل اند؛ این بت ها در دنیای دوجایگاهی مراکز انتخاب شده ی کنترل اجتماعی بودند. اما با این تفاوت که به جای فرومون، در اینجا توهمات شنوایی این امر مهم را به عهده دارند.

اکنون در آغاز تمدن دوجایگاهی هستیم. تمدن های دوجایگاهی همینطور گسترش می یابند و پیشرفته تر می شوند. شهر ها بزرگ تر می شدند و تجارت ها عظیم تر. وجود شهر هایی نظیر مرینده با ۱۰۰۰۰ نفر جمعیت، در کرانه ی غربی دلتای نیل کم نبوده اند. نداها و توهمات هم پیشرفته تر و فراگیر تر می شوند. خدایان قوی تری به میدان می آیند و کنترل اجتماعی ذهینت دوجایگاهی رنگ آمیزی بیشتری پیدا می کند.

ما جهشی نسبتا بزرگ در روند مقاله هایمان خواهیم داشت. کتاب خاستگاه آگاهی در فروپاشی ذهن دوجایگاهی، خود از سه کتاب تشکیل شده است. کتاب اول: ذهن انسان؛ کتاب دوم: گواهی تاریخ و کتاب سوم: آثار ذهن دوجایگاهی در جهان مدرن. ما مطالب کتاب اول را پوشش داده ایم، اما تقریبا از روی تمامی کتاب دوم عبور می کنیم. نمی توانیم مطالب گسترده ی این قسمت را با حفظ پیوستگی در اینجا بیاوریم. البته قدرت نظریه جولیان جینز در همین کتاب دوم است که آشکار می شود.

جولیان جینز با بررسی تمدن های گذشته، به این نتیجه می رسد که خدایان در ۲۰۰۰ سال پیش از میلاد کم کم ذهن های ما را ترک کردند و جای خود را به فضای آگاهانه دادند. می دانم عجیب به نظر می رسد! ما توقع داشتیم انسان های اولیه آگاه باشند؛ این تصور را در مقاله های پیشین از دست دادیم و حداقل به این باور رسیدیم که آگاهی با زبان شروع شد. اکنون می بینیم که آگاهی بسیار بسیار جوان تر از آن چیزی است که فکرش را می کنیم: تنها حدود ۴۰۰۰ سال است که آگاهیم! اما چرا و چگونه ذهنیت دوجایگاهی فروپاشیده شد و آگاهی مانند ققنوسی از خاکستر آن برخاست؟ در مقاله ی بعد در این باره صحبت خواهیم کرد.

ادامه دارد »»»  

منبع: کتاب خاستگاه آگاهی در فروپاشی ذهن دوجایگاهی، نوشته جولیان جینز، نشر آگه

مطالعه قسمت اول

مطالعه قسمت دوم

مطالعه قسمت سوم

مطالعه قسمت چهارم

مطالعه قسمت پنجم

مطالعه قسمت ششم

به قلم پویا فرخی / سایت علمی بیگ بنگ

image_pdfimage_print
(4 نفر , میانگین : 5٫00 از 5)
لینک کوتاه مقاله : http://bigbangpage.com/?p=68972

شما ممکن است این را هم بپسندید

۶ پاسخ‌ها

  1. امید شه پور گفت:

    جالب بود

  2. Reza گفت:

    تشکری جانانه
    عمیق، لذت بخش در کنار قلمی قدرتمند

  3. ahmad گفت:

    نویسنده خاستگاه آگاهی باید ابتدا بیان کند که منظورش از آگاهی چیست؟
    آگاهی در واقع همان خودآگاهی است و زنده بودن و چشیدن واقعی لذتها و دردها و غیره
    آنچنان که نویسنده این متن ادعا می کند انسانهای ۵۰۰۰ سال پیش آگاه نبوده اند؟!!!!!یعنی اگر میخی به پای یک انسان در ۱۰۰۰۰ سال پیش فرو می رفت دردی را نمی چشید؟!!!!!
    بر طبق ادعای این نویسنده پس حیوانات مثل میمونها و پستانداران آگاه نیستند!!!!!!!!آیا یک پستاندار وقتی حیوان دیگری گازش بگیرد دردی نمی چشد؟!!!!!!مسلم است که درد را به واقع ممی چشد و بنابراین خودآگاه است

    • پویا فرخی پویا فرخی گفت:

      دوست عزیز راستش این کاری هست که دقیقا نویسنده کتاب انجام داده. جولیان جینز منظورش رو از آگاهی در فصل های ابتدایی کتابش کاملا روشن کرده. راستش الان مقاله هفتمیم و در مقاله های دوم و سوم مسئله «آگاهی» رو توضیح دادیم؛ لینکش در پایان همین مقاله هست.
      آگاهی زنده بودن نیست، به کلی حواس نیست.
      ببینید، موضوعی که اشاره کردید (درد) خیلی موضوع جالبیه. در واقع در مقالات آینده می خواستم درموردش صحبت کنم ولی اینجا هم به صورت خلاصه چیزی میگم.
      ما خیلی نمی تونیم با اطمینان بگیم تصور حیوانات و یا انسان های اولیه و ناآگاه از درد، مانند ما، انسان های آگاه باشد. بیماری اسکیزوفرنی رو در نظر بگیرید. بارها تو این سری مقالات به این بیماری اشاره کردیم و دلیل این علاقه هم فروپاشی ساختار آگاهی تو ذهن این بیماران هست که خیلی می تونه به شناخت ذهنیت انسان عصر باستان – که طبق نظریه دوجایگاهی فاقد ساختار آگاهی بود – کمک کنه.
      نوعی خاصی از این بیماری هست به نام کاتاتونیک. بیماران کاتاتونیک اصلا تصوری از درد و یا خستگی ندارند!!! می تونند روز ها بدنشون رو به طور ثابت توی وضعیت فوق العاده دشواری که برای ما شکنجه است نگه دارند! دقیقا جولیان جینز از این مشاهده نتیجه گرفت که اهرام مصر چطور ساخته شد. خدایان به بنده ها دستور می دادند که کار کنند؛ انسان دوجایگاهی از خدایش دستورِ برپا ساختن اهرام مصر را می گرفت، خدایش با او سخن می گفت؛ در عین حال ذهنیتی ناآگاه داشت؛ آیا این انسان می تونست تصوری از خستگی داشته باشه؟
      خستگی امروزی انسان ها زاییده ی ذهن آگاه است.
      و اما هیپنوتیزم! هیپنوتیزم که به نوعی بازگشت سایه مانندی به عصر دوجایگاهی هست: هیپنوتیزم کننده در نقش خدا و هیپنوتیزم شونده در نقش انسان دوجایگاهی. در هیپنوتیزم هم تصوری از درد نیست! در آزمایشی، برای آسیب نرسوندن به بدن و در عین حال ایجاد درد، دست فردی هیپنوتیزم شده رو در ظرف پر از آب و یخ قرار دادند (تجربه ای دردناک!). از قبل به این فرد تلقین شد که او هیچ چیزی را حس نخواهد کرد و در واقع هیچ چیزی هم حس نکرد! هیچ آثاری از درد در فرد آزمایش شونده مشاهده نشد! عادی تر از من و شما بود.
      وقتی ساختار آگاهی نباشد، درد به اون شکلی که ما تصور می کنیم ظاهر نمی شه. در واقع این میل طبیعی ماست که چون خودمون درد می کشیم، این احساس رو به تمام جانداران تعمیم دهیم. آثار ظاهری که در حیوانات در هنگام آسیب خارجی دیده میشه، شاید تنها علائم ارتباطی طبیعی باشه که در روند فرگشت شکل گرفته.
      با این سری مقالات باشید… مقاله بعد که نه ولی چند مقاله بعدش در مورد اسکیزوفرنی و هیپنوتیزم و به کلی آثار ذهنیت دوجایگاهی در جهان عصر حاضر هست که خیلی جالبن.

  4. فانوسدار گفت:

    این نظریه را باید درست فهمید بعد اظهار نظر کرد.
    بین آگاهی از محرکهای محیط مثل درد و خودآگاهی فرق بسیار است.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *